تبليغاتX
با روح باران
 

تا تو رفتی ، واژه ها در گیر یک طوفان شدند

واژه ها و دستهایم سست و بی ایمان شدند

لب گشودم نام زیبای تو را ، ای ماه شب

در همان شب که غزلها زاده باران شدند

سیب سرخی چیدم و این آدمکهای عجیب

مثل شیطان ، بر سرم ویران شدند

باد می پاشید تو را در خواب پاییزی من

از همان روزی که قلب واژه ها بی جان شدند

رفتی و من مانده ام با گوله باری از غزل

کاش می دیدی غزلها زاده باران شدند

 

 

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 4:59  توسط امیر  | 

من ، تو ، شوق رسيدن!

 

می گويند: بتاب!

از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!

و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن می زنم!

می گويند: بخوان!

از ابتداي خلقت تا روزهای نيامده!

و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فرياد می زنم!

می گويند: برقص!

از بلنداي ناز تا خواهش نياز!

و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه می شوم!

مي گويند: بمان!

از ديروز روز تا فردای شب!

و من...
و من می روم!
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
می روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فردای روزتر؛
اما؛
آخر بی همسفر که نمی شود پريد!
بايد تو باشی تا شوق رسيدن معنا بگيرد!

                         

                  

 


 

+ نوشته شده در  85/04/01ساعت 0:32  توسط امیر  | 

 

  دوستم داشته باش
 که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
 

دوستم داشته باش
 که تويی در نگهم.
 که تويی بال و پرم.


 دوستم داشته باش.

 چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است
                           رود ســـــــرمست من است.


 من تو را می جويم، با سرانگشت دلم، روح پر نقش تو را می پويم.
 شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

 گر دمی بی تو شوم
 آن دم ِ گرم ِ مرا، بازدم شايد ســــــــرد!

 آه اگر پلک زنم
 نکند محو شوی!
 

آه اگر گريه کنم
 نکند پرده ی اشک، نقش زيبايت را 
                                          اندکی تيره کند!

 از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
 از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

 آه، آن شب نرسد
 يا اگر خواست رسد، من به آن شب نرسم ...

 

                                 

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 3:26  توسط امیر  |